دیروز، برای من اتفاقات عجیبی افتاد. بعد از اون وقتی که بعد از یه روز خسته کننده اما جالب و بینظیر انگیزهای به خونه برگشتم، وقتی که داشتم یکی از کتابای آقای طاهرزاده رو میخوندم، یه دفعه زد به سرم! چرا درس نمیخونم!؟ چرا بی برنامه؟ چرا عین اجساد هیچ کاری نمیکنم! میتونم ادعا کنم من الان حیات ندارم! و این شد که یه دفعه در یک حرکت انتحاری، لباسهامو پوشیدم و به سمت آرایشگاه روانه شدم. ثانیههای انتظار برای رسیدن نوبتم، زل زده بودم به آینه و به موهای بلند و خوشگلم نگاه میکردم، (چقدر از نیمرخ خوشگل بود!) (شده بودم عین این عکسای بالای وبلاگ دقیقا!) (حتی میتونستم مثل این دخترا گوشی رو بگیرم جلوی صورتم و عکس بگیرم:/) بعد یه لحظه کچل شدن خودمو تصور کردم و گفتم: تاکی! تو زشت نیستی! فقط بعضی مواقع موهات کوتاه میشه! ولی به محض این که موهات بلند میشه خیلی خوشگل میشی!» و این شد که موهایی که هشت ماه کوتاهشون نکرده بودم رو از ته تراشیدم. (همش یاد موهام میافتادم که قرار بود شبیه آرتور بویل ببندم و چه بازیهایی که با موهام نمیکردم :/) وی الان کچل است. به قول سلمونه وقتی که داشت موهامو میزد میگفت وای از کلهات داره بخار میزنه بیرون الان گرمی نمیفهمی. وقتی که موهامو زدم راحت شدم! حالا دیگه یه شب آروم رو تجربه میکنیم و پیش به سوی درس و اینا.
وی، زیبایی ظاهری را فدای زیبایی درونی و موفقیتها کرد، امیدوار است که این پیشکش و قربانی، مورد قبول سرنوشت واقع و آرزوهایش برآورده شود.
[دست کشیدن به سر کچل]
درباره این سایت